ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

425

قصص الانبياء ( فارسى )

صلى اللّه عليه و سلّم در روى كافران انداخت و گفت : شاهت الوجوه . خداى تعالى آن را به چشم كافران رسانيد . رسول و ياران شمشير درنهادند و مىكشتند تا هفتاد تن را بكشتند و هفتاد تن را خسته كردند و هفتاد تن را اسير كردند و رسنهاشان در گردن نهادند و بمدينه آوردند . و هر حرب كه رسول كردى فريشتگان به يارى آمدندى و ليكن به هيچ حرب يارى نكردند مگر بحرب بدر . چون كفّار بهزيمت شدند . ميكاييل ابو جهل را ضربتى بزد و از اسب در افكند . عبد اللّه بن مسعود چون ابو جهل را افتاده بديد بر سينهء او نشست . ابو جهل او را گفت بر بلند جاى برآمدى اى شبانك گوسفندان ما و ليكن اين تو نكردى اين آن سوار سبزپوش كرد كه مرا اين زخم زد . عبد اللّه شمشير بركشيد تا گردنش بزند . بو جهل گفت شمشير من گير . عبد اللّه چندانكه جهد كرد نتوانست كه شمشير او از نيام بركشد . بو جهل گفت قبضهء شمشير به من ده . قبضهء شمشير به دو داد . خود بركشيد و بعبد اللّه داد و گفت ، امروز دست كراست و هزيمت كرا ؟ گفت دست پيغامبر خداى را و هزيمت كافران را . پس عبد اللّه سرش ببرّيد و پيش رسول آورد . چون ياران بديدند خداى را شكر كردند و بر عبد اللّه ثنا كردند كه خداى تعالى چنان دشمن را هلاك كرد و غنيمت برداشتند . ] a 902 [ آنگاه رسول عليه السّلام با ياران مشورت كرد بحديث اسيران . عمّر گفت رضى اللّه عنه كه مشورت من آنست كه آتشى بلند برافروزيم و همه را بسوزانيم . رسول عليه السّلام روى بابو بكر كرد و گفت تو چه مىگويى ؟ گفت يا رسول اللّه راى من آنست كه اسيران را بفروشيم تا همه اسباب سلاح مؤمنان ساخته گردد . رسول را خوش آمد گفت يا عمر مثل تو چون مثل نوح است عليه السّلام ، و مثل ابو بكر چون مثل ابرهيم است عليه السّلام . اى عمّر تو از جمله فريشتگان